و مثل همیشه با سکوت همیشگی دوست دارم همیشه سکوت کنم
و بیشتر اشعارم را در گوشها زمزمه کنم اما یاران به هیچ چیزم راضی نیستند
و مرا از خلوت و سکوتم بیرون میکشند اسم آخرین پستم گذاشتم تقدیم به ساقر
دلدار غوغایی به پاشد که فقط خودم توش بی خبر موندم یکی اومدو دلداریم داد
یکی با نظرش هوشیارم کرد یکی دیگه حرف مرگشو وسط کشید
اون یکی به ریشم خندید و بهترینشان برایم ناراحت شد و به حالم
دلسوزی کرد اما می خوام برای اطلاع این شقایق خانم بگم
این تینایی که تو وبم نظر داده رو نه میشناسم نه میدونم کیه و
نه تو رو خوب میشناسم واسه همین نظر جفتتونو حذف میکنم
تا دیگه فکر نکنی که من باز دنبال رابطه با تو و امساله شماهام
تو اصلا لیاقتت چیزه دیگه ای پس دیگه نیا تو وبلاگم پارس نکن
لطفا چون سکوتمو بهم میریضه که اگه یک باره دیگه پارستو بشنوم
آبروتو همین جا میبرم میدونی که چی میگم ؟
(( محسن افشانی )) شمارتم دارم و پس آروم سره
جات هاپ هاپ کن واسه ساقر متاسفم که
با تو دوست بوده ... پس کله تخمیه هیفه کییییییییییییییییر
دیگه پارستو نشنوم و اما امسال تینا تویه کس کش پدر واسه
من نظر میدی تو وبلاگم یا شماره به وسیله ی وبلاگم ردوبدل میکنی ؟
لطف میکنی دیگه سر نزنی ...
در پایان شرمنده همه دوستان گلم که خیلی بد دهنی
کردم اما با جمع حیونات بایستی مثل خودشون رفتار کرد ...
............................................................................................................
اینم یه شعر برای آپ جدید تقدیم به همه دوستای گلم .
اي خلوت حضور در سرسراي دل
اي داغ مانده بر صفحه صفحه هاي دل اي راز بي كسي شب هاي سينه چاك اي معني ناله هاي خاك اي زجر بي صدا داغت كشت ما را ... رنگ باران نگاهت پر از سكوت جاده ي رفتنت سنگفرش ملكوت از رنج پركشيدنت بغض بي كسي مبهوت اي بغض ساده اي ز ناكجا داغت كشت ما را ... مي روي و اين سفر پر از غم است بعد تو حرف هاي دل چه مبهم است بعد تو طاقت شب چقدر كم است بعد تو آسمان ، مادر باران ماتم است بعد تو ناله هاي چاه چه درهم است اي غربت بي انتها داغت كشت ما را ... اشك تويي ناله هاي مانده در مشك تويي راز تويي اين غربت جانگداز تويي اين چشم هاي در نماز تويي اي روح تو نماز و دعا داغت كشت ما را ... اي داغ تا ابد اي لحظه لحظه هاي خدا اي تا هميشه زهرا داغت كشت ما را داغت كشت ما را ...
تمام هستی ام را برگی کن!
بر درختی بیاویز!
خودت باد شو!
بر من بوز!
به زمینم بیانداز!
خدا که شدی و از من گذر کردی ...
خیالم راحت می شود
جای پای تو، مرا
و همه هستی مرا
تقدیس می کند
به خاطر مشکلات و ... شخصی نتونستم
خدمتتون باشم . میخوام تشکر کنم از کسی که
بی نام و نشون میاد تو وبم نظر میده با
کلی لطف و ... خیلی وقت بود به دیار بیکسی
رفته بودم اما با وجود دوستام بازم به خودم اومدم
و این شعر را تقدیم میکنم به همه ی ای عزیزانم انشاله
جبران پشیزی از لطفشون باشه به من .
..................................... ...............................
هر گز زمزمه نخواهم کرد
تردید تو ...
هر آنچه می خواهد
از بودنم می کاهد
آه...
این من چه بی هدف
میان اندوه قلمت گم شد
وقتی لحظه ای بی پروا گفتی ...گفته ام
هراسی از نبودنت ندارم
وقتی کاغذهایت کنار چشم های نگرانم
از بغضی سیاه شده بود
از فریادی که بی درنگ
تو را به سایه ای مبهم میرساند
با من بگو...
تو را چه می شد اگر جای قلم
جای کاغذهایت
یک بار هم مسیر سپید قلب مرا محک میزدی...
..................................................................................
در واپسین لحظات و در اوج سکوت و تنهای ام
صدای دلنواز یادت در قصه بی کسی ام می پیچد
باز شب می شود و من از سیاهی می هراسم
و باز دل خسته از فراق عشق می گریم
و بر تلخی تمام غمهای زندگی ام
اشک می ریزم
وقتی می خواهم چهره تو را به یاد بیاورم
چشمانم را می بندم و در سفید رنگی ارامش بخش
چشمان تو را می بینم
و صدای تو را مرور می کنم
با اینکه از برخی سکوتها دلزده ام
با رفتن تو بود که تنهایی من رقم خورد
تو رفتی و من به یادت
با غنچه های گل نرگس،با حیاط خانه
با غم و غربت خودم
همدم و هم زبان شدم
بیا که دلتنگ توام
دل شکسته ام را فراموش نکن
همیشه با خودم فکر می کنم
و در هر رهگذری تو را می بینم
و با توانی که از دوستی ها می گیرم از کنارت می گذرم
من به یاد تو هستم
تو هم مرا در یاد خودت داشته باش

و به یاد روزهایی که تو از کنارم می گذشتی
و من به امید نگاه تو ...
ای ماه شبهای تاریکم
گم کرده ام تو را...
سپیده گفت با طلوع افتاب نگاهت را در انتظار باشم
اما افسوس که در واژنامه زندگییم
طلوع غریبی می کند
گفت به دیروزت بنگر
دیروزم را غروب بی کسی به یغما برد
و تنهایم گذاشت
امروزم را که جستجو می کنم
جز گریه های دلتنگی و دلواپسی فردا
و خاک سردی که در اغوشم می گیرد
و دستان لرزانی که بر سنگ
سردی گلهای نرگسی را پرپر می کند
چیزی نمی یابم

وقتی بیایی از دریا برایت می گویم
که به امید آمدنت چگونه شب را به سحر می رساند
از غربت قناری هایی برایت می گویم
که بی تو نای خواندن نداشتن
وقتی بیایی به تو می گویم
که واژه نامه زندگییم پر شده از چشم انتظاری
متن زندگییم پر شده از حدیث آبی آمدنت
وقتی بیایی به تو می گویم
که تنها عشق به آمدنت دلم را زنده نگه داشته
نذر کرده ام وقتی آمدی
از زنبق ها گردنبندی بسازم
و شهر را زیر حریر سبز خیال بپوشانم
و دنیا را سرشاراز صداقت قناری ها سازم
و با تو از تمام با تو بودن ها سخن بگویم
شب را نوشيدهام .
وبر اين شاخههاي شكسته ميگريم.
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.
مگذار از بالش تاريك تنهايي سربردارم
و به دامن بي تار و پود رؤياها بياويزم.
سپيديهاي فريب
روي ستونهاي بي سايه رجز ميخوانند.
طلسم شكسته خوابم را بنگر
بيهوده به زنجير مرواريد چشمم آويخته.
او را بگو
تپش جهنمي مست!
او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيدهام.
نوشيدهام كه پيوسته بي آرامم.
جهنم سرگردان!
مرا تنها گذار

نیمه شب . . .
سکوت . . . صدای تیک تاک ساعت
به پنجره نزدیک می شوم
از باران تند غروب
انگار هنوز آثاری باقی مانده
نسیم می آید
نفس می کشم
هنوز بوی نم خاک را می شود حس کرد
هنوز خیابان خیس است . . .
نگاه می کنم . . . به باغ کوچک همسایه
که این بار هم خیس نشد
برای تو . . . برای او. . . چه اهمیتی دارد چرا . . .
بر می گردم پیش کاغذهایم
دوباره می نویسم
باغ همسایه ی ما سالیانیست که بی باران است
و نگاه تر کودک کوچک همسایه
پر از اندوه است
راستی ؟! . . . چه کسی می دانست
باغبان . . . جای آبی بهشت
آسمان باغ را رنگ مبهم کویر کرده بود . . .
تو به روی من می خندی و من به آبروی رفته حالا خودت ببین چه فرقی است میان خنده های ماهر چند که این روزها
ديگر کسی مجالی به بهانه های بغض گرفته برای هيچ حادثه ای ندارد اما هنوز هم خيلی ساده به همهمه های دور و قافیه های بی شرم
بهانه گیر یک مشت خرافه و چرندیات طبع هوسناک دیگران می شويم
تو را نمی دانم به خدا ولی امان من و این ورق پاره های کهنه را که خنده های لب پريده بی امان بریده است !!!
کاش رها ميدشم از کاش ها....کاش...
بايد رفت....
بايد حصارها را در هم کوبيد...
بايد ....بايد ها را انکار کرد...
بايد واژها را
مانند اشکهايم رها کنم
بايد زندگی کنم...
بايد..برای بايد رها باشم....
باز هم چشمان من
رنگ بی خوابی شده
باز قلبم شعله ی
عشق و بی تابی شده
باز بر بام شبم
ماه مهتابی شده
باز می خوانم که من
خسته ام از این همه دلبستگی
خسته ام از زندگی
خسته ام از این سکوت و بندگی
خسته ام از جملگی
باز بیزارم من از تکرار شب
می پرم آهسته از دیوار شب
می زنم فریاد و دستم در هوا
مانده قلبم زنده در آوار شب

شب شروع بی امان گریه هاست
روز آغاز دروغ خنده هاست
روز و شب اما چه فرقی می کند؟
آخر هر خنده وقتی
اشک گرمی پا به پاست
باز نفرین بر دروغ
خنده های بی فروغ
خنده های پر فریب و پر دروغ
خنده هایی از سر دیوانگی
یا دروغین مستی و دلدادگی
خنده هایی یخ زده
قلب هایی غم زده
ای خدا نفرین به قلبی کز دروغ
عشق را بر هم زده
باز بارانی دروغ
می چکد از آسمان
نغمه می خواند به من
ماه و خورشیدی دروغ
باز می تابد به من
باز می پرسم ز خود
رنگ بی خوابی چه شد؟
عشق و بی تابی کجاست؟
ماه مهتابی چه شد؟
قطار می رود .... تو می روی .... تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام .... که سالهای سال ... در انتظار تو
......کنار این قطار......... رفته ایستاده ام ...
و همچنان ....به نرده های ایستگاه رفته ......تکیه داده ام ....
بیگناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق
یوسف از دامان پاک خود به زندان می رود !
خسته از غربتي بي انتها
ميشكنم صف تمام جاده ها
ميخوام از دست خودم فرار كنم
اما افسوس نميدونم به كجا
دلزده از پيچ جاده هاي سبز
دل ميدم به اواز رهگذرها
مي پرسم از همه ادمكها
ميرسه اين جاده اخر به كجا
يك نفس ميخنده هر رهگذري
ميگه اين جاده نداره انتها
اره من يه عمر كه مسافرم
توي پيچ وخم روزهاي سياه
ميخوام از دست خودم فرار كنم
اما افسوس نمي دونم به كجا...

![]()
![]()
![]()
می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه
من باشم و تو باشی یک شب مهتابی باشه
می خوام یه کاری بکنم شاید بگی دوسم داری
می خوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نذاری
می خوام برات از آسمون یاسای خوشبو بچینم
می خوام شبا عکس تو رو تو خواب گل ها ببینم
می خوام که جادوت بکنم همیشه پیشم بمونی
...
دلم گرفته ، اى دوست ! هواى گريه با من
گر از قفس گريزم كجا روم ، كجا ، من؟!
كجا روم ؟! كه راهى به گلشنى ندانم
كه ديده بر گشودم به كنج تنگنا ، من
من بستهام به كس دل نه بسته دل به من كس
چو تخته پاره بر موج رها ، رها ، رها ، من
زمن هر آن كه او دور چو دل به سينه نزديك
به من هر آن كه نزديك ازو جدا ، جدا ، من !
نه چشم دل به سويى نه باده در سبويى
كه تر كنم گلويى به ياد آشنا ، من
زبودنم چه افزود ؟! نبودنم چه كاهد ؟!
كه گويدم به پاسخ كه زندهام چرا من ؟!
ستارهها نهفتم در آسمان ابرى
دلم گرفته ، اى دوست ! هواى گريه با من ...
در صحراي سوزان زندگي؛
اگر تمام رؤياهايم را كركس ها در هم دريدند و خنديدند..
در كوچه باغ هاي ساكت عمر؛ اگر تمام نگاهم را سياهي
شب دزديد و آن را به خفاش هاي سرگردان سپرد...
در خلوت دل؛ اگر ابرها بر من باريدند و غريدند...
اگرجاده ها؛ در افق مه آلود فرداها ناپيدا گشت..
و عشق همچون مرداب؛ دلم را در خود فرو برد و نيست كرد..
ملالي نيست..!
بگذار با شادي بياسايند و بگذرانند..
هنوزم مي توانم ؛
از ايوان فرسوده روحم به آسمان خيره شوم
مي توانم دستهايم را به پهناي دلم بگشايم..
و نام دوستي را زمزمه مي كنم كه در اين "نزديكيست" ؛
اما روزگار حيله گر آن را در آن دوردست ها نقاشي كرده بود... تا شايد آن را نبينم...

ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پراز ستاره می کنم
با دلی که بوئی از وفا نبرده
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
نازو عشوه های زیرکانه خوشتراست

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم و عاشقانه مرد
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دوروئی و جفای ساکنان خاک
کاین چنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ، ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هرچه هست و نیست
تا که کام او زعشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سربدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کزآن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان جاودان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها، چه شد که او مرا نخواست؟
ای ستاره ها ، ای ستاره ها، ای ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟
کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند
تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند
سادگی،مهر و صفا قانون انسان بودن است
کاش قانون هایمان یکدم رعایت می شدند
اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب
کاش روزی چشمهامان با صداقت می شدند
گاهی از غم می شود ویران دلم ، ای کاشکی
بین دلها غصه ها مردانه قسمت می شدند
دیدارهایمان چه زود گذشت .........
چه زود از کوچه ی دل بستگی ها پر کشیدی
تو که گفتی از این کوچه اگر بارها هم گذر کنی خسته نمی شوی
ولی دیروز به من گفتی
که خسته شدی و قصد نداری به دیار سبز خوبی ها برگردی
ولی چرا دیر گفتی
کاش زمانی می گفتی که گونه هایم را غرق در شقایق نمی دیدی
آیا در معرفت و معصومیت نگاهم خوبی و صفارا نخوانده ای
در انزوایی که تو را عاشقانه در بر دارم
و حرارت وجودت را چون شیره ی گیاهی جادویی می مکم
و همه ی پیکر بی مثالت را درمی نوردم
از پیشانی تا لبانت
و از سینه تا نک انگشتانت
و رشته رشته ی گیسوانت را چون طنابی در دست می گیرم
تا از آن به قله ی وجودت فایق آیم
و تو را در آغوش کشم
چون جلبکی که سنگ را
و رودخانه ای که دره را
و آبشاری که آسمان را
تا از آنجا دری به سویم گشوده شود
دری به بهشت که با تو رنگ می گیرد
و بی تو به جهنمی سوزان بدل می شود
با من باش
چون خورشید در امتداد روز
و مهتاب در دل شب
و داروک در میانه ی برکه
و پرنده بر فراز ابر
و خرمالو در اوج درخت
با من باش
تا فتح شعر
که عاشقانه ترین غنایمم را نثار تو کنم
و زیباترین آوازهایم را برای تو سر دهم
و مدهوش کننده ترین سازهایم را برای تو به صدا درآورم
عشق من، دلبر کوچک من، محبوبم.
پرندگــــــــــــان مهاجر بهار می میرم
به جرم پوچـــی این روزگار می میرم
دلیل حجم حضــورم صدای زندان بود
برای شــــــادی مشتی شعار می میرم
نه از تبار قریشم نه آریــــــــــا سیرت
ببین ، به یک اجل خنده دار می میرم
تمام لحظهً عمرم غــــــــم غریبی بود
غــــــــروب غربتم از انتظار می میرم
ترانه های سکوت از دو چشم بینا تر
به مرز کــــــوچک این افتخار میمیرم
شروع آخـــــــر عمرم گذشته از آغاز
به عشق غربت مرگم دو بار می میرم
دلم پر از صداست.صدايي که هيچ کس آنها را نمي شنود.
قلبم پر از دردو ناله ست.ناله اي از يک آرزوي محال
چشمانم پر از اشک هاي خشک شده ست.اشکي که از تنهايي ريخته مي شود.
دستانم سرد و خشک ست.خشکي آن از سالها انتظارست.
چهره ام آرام و غمناک ست.زيرا هيچ کس مرا نمي بيند
گفتي كه امشب اومدم بهت بگم بايد برم ....
گفتي ميخوام بهت بگم همين روزا مسافرم (بايد برم)
براي تو فقط يه حرف ساده بود كاشكي ميديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود شايد كه تقصير منه شايد كه اين عاقبت عاشق شدنه

سه تار قلم مو را بنوازی و نُتهای رنگ پریده را فیروزهای کنی
( باید بسیار زیسته باشی که این همه از آسمان آکندهای)
حقیقت دارد که من می توانم با شعر های تو
با باران مشاعره کنم .. و بند نیایم
( باید بسیار گریسته باشم که این همه در واژه های تو غوطهورم)
تا من بنفشه ها را میان شب های زمستان قسمت کنم ،
تو یک خوشه انگور به صدایت تعارف کن
خطی از شعرهایت را که بخوانی ،سال ، تحویل می شود
(حقیقت دارد که در حضور تو بودن .. همیشه از نبودن زیبا تر است


تقديم به اولين لبخندي كه خشكيد وتقديم
به تمامي دلهاي شكسته ومنتظر
وتقديم به تو اي تك ستاره شهر تنهايي من.
در اتاق سرد تنهايي نشستن تابه كي شمع را نديدن و گردش
به گشتن تابه كي صحبت از عشق هست وعاشق بودن و
ديوانگي عشق بازي كردن واز عشق گفتن
تا به كي بازگرد اميد من
روشن ترين خورشيد من بي تو در تاريكي و بي راهه
گشتن تابه كي اي صبا ازاين دل غم ديده با دلبر
بگو غفلت از دل دادگان و دل شكستن تابه كي عقل و دين ودل
همه با عاشقي اندر فناست عاشق رويش بدن و ديوانه
گشتن تابه كي چون شقايق تشنه و خونين دل و افسرده
حال از براي ابر و باران شعر گفتن تابه كي
نمي دانم چرا رفتي؟ نمي دانم چرا؟ شايد خطا كردم و تو بي آنكه فكر
غربت چشمان من باشي. نمي دانم چرا،تا كي،بري چه، "ولي رفتي؟"
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد! و بعد از رفتنت
يك قلب دريايي ترك بر داشت! و بعد از رفتنت رسم نئازش در
غمي خاكستري گم شد. و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره
با مهرباني دانه بر ميداشت تمام بالها شب غرق در اندوه غربت شد.
و بعد از رفتنت آسمان چشمهايم خيس باران بود. و بعد از رفتنت
انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت.
كسي حس كرد من بي تو ،هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
. كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد و من با آنكه ميدانم تو
هرگز ياد من را از ياد نخواهي برد هنوز آشفته چشمان زيباي توام"برگرد"
تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد و
من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم.
تو ميايي و من گل ميدهم در سايه ي چشمت و بعد از تو منم با
غصه هاي قلب سوزانم. تمام آرزوهايم زماني سبز مي گردد كه تو يك
شب بگويي: "دوستت دارم" تو ميداني غروب آخر شعرم پر از آرامش
درياست و من امشب قسم خوردم "تو را هرگز نرنجانم" به جان هر چه
عاشق توي اين دنياي پر غوغاست قدم بگذار روي كوچه هاي
قلب ويرانم بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد دعا كن
بعد ديدار تو باشد وقت پايانم
رفتی حالا به کی بگم خیلی دلم تنگه برات
میخوام یه بار ببینمت سر بزارم رو شونه هات
دوست داشتم با گلهای سرخ می اومدم به دیدنت
نه اینکه با رخت سیاه چشمای سرخ ببینمت
گل و پرپر میکنم سر خاکت تا ابد بارونیه چشمای یارت
رفتی افسوس گل من تو در دل خاک
از تو یادگاریه چشمای نمناک
پاییز غریب و بیرحم اون همه برگ مگه کم بود
گل منو چرا چیدی گل من دنیای من بود
گلمو ازم گرفتی تکو تنها زیر بارون
حالا که نیستی کنارم میزارم سر به بیابون

عشق يعني انتظار و انتظار عشق يعني هر چه بيني عکس يار
عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني ديده بر در دوختن عشق يعني از فراقش سوختن
عشق يعني سر به در آويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني بنده فرمان شدن عشق يعني تا ابد رسوا شدن
عشق يعني گم شدن در کوي دوست عشق يعني هر چه در دل
آرزوست
عشق يعني يک تيمم يک نماز عشق يعني عالمي راز و نياز
عشق يعني يک تبسم يک نگاه عشق يعني تکيه گاه و جان پناه
عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني همچو من شيدا شدن عشق يعني قطره و در يا شدن
عشق يعني پيش محبوبت بمير عشق يعني از رضايش عمر گير
عشق يعني زندگي را بندگي عشق يعني بندگي آزادگي
همه هسـت آرزويم كـه ببينم از تـو رويــي
چـه زيـان ترا كـه مـن هم برسم بـه آرزويي
به كسـي جمـال خـود را ننمـوده اي و بينم
همه جـا به هر زبـاني بـود از تــو گفتگــويي
به ره تـو بسكه نـالم ، ز غـم تـو بسكه مـويم
شده ام ز نـاله نـالي شـده ام ز مـويه مـويي
همه خوشدل اينكه مطرب بزند به تـار چنگي
من از آن خوشم كه چنگي بزنم به تار مويي
چه شود كه راه يـابد سوي آب، تشنه كامي؟
چه شود كه كام يابد ز لب تـو ، تشنه كامي ؟
شود اينكه از ترحم، دمي اي سحــاب رحمت
من خشك لب هم آخر ز تو تر كنم گلويي ؟
بشكست اگر دل من ، به فداي چشم مستت
سـر خـم مـي سلامت ، شكند اگــرسبــويي
همه مـوسم تفـرج بـه چمـن روند و صـحـرا
تـو قدم به چشم مـن نه بنشين كنـار جويي
كي رفتـه اي ز دل كه تمنــا كنم تــرا
كي بـوده اي نهفته كـه پيـدا كنم ترا
غيبت نكرده اي كه شوم طالب حضور
پنهـان نگشته اي كه هويـدا كنم ترا
با صد هـزار جلوه برون آمدي كه من
با صد هــزار ديده تمـاشــا كنم ترا
بالاي خود در آيــنه چشــم مـن ببين
تـا بـا خبــر ز عـــالـم بــالا كنم ترا
مستانه كاش در حـرم و ديـر بگذري
تا قبله گاه مـومن و تـرســا كنم ترا
خواهم شبـي نقـاب ز رويـت برافكنم
خورشيـد كعبه ، مـاه كليـسا كنم ترا
زيبـا شود به كـارگه عشـق كـار مـن
هرگه نظـر به صـورت زيبـا كنم ترا
رسواي عالمي شدم از شــور عـاشقي
ترسم خـدا نخواسته رســوا كنم ترا

