رفتی حالا به کی بگم خیلی دلم تنگه برات
میخوام یه بار ببینمت سر بزارم رو شونه هات
دوست داشتم با گلهای سرخ می اومدم به دیدنت
نه اینکه با رخت سیاه چشمای سرخ ببینمت
گل و پرپر میکنم سر خاکت تا ابد بارونیه چشمای یارت
رفتی افسوس گل من تو در دل خاک
از تو یادگاریه چشمای نمناک
پاییز غریب و بیرحم اون همه برگ مگه کم بود
گل منو چرا چیدی گل من دنیای من بود
گلمو ازم گرفتی تکو تنها زیر بارون
حالا که نیستی کنارم میزارم سر به بیابون

عشق يعني انتظار و انتظار عشق يعني هر چه بيني عکس يار
عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني ديده بر در دوختن عشق يعني از فراقش سوختن
عشق يعني سر به در آويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني بنده فرمان شدن عشق يعني تا ابد رسوا شدن
عشق يعني گم شدن در کوي دوست عشق يعني هر چه در دل
آرزوست
عشق يعني يک تيمم يک نماز عشق يعني عالمي راز و نياز
عشق يعني يک تبسم يک نگاه عشق يعني تکيه گاه و جان پناه
عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني همچو من شيدا شدن عشق يعني قطره و در يا شدن
عشق يعني پيش محبوبت بمير عشق يعني از رضايش عمر گير
عشق يعني زندگي را بندگي عشق يعني بندگي آزادگي
همه هسـت آرزويم كـه ببينم از تـو رويــي
چـه زيـان ترا كـه مـن هم برسم بـه آرزويي
به كسـي جمـال خـود را ننمـوده اي و بينم
همه جـا به هر زبـاني بـود از تــو گفتگــويي
به ره تـو بسكه نـالم ، ز غـم تـو بسكه مـويم
شده ام ز نـاله نـالي شـده ام ز مـويه مـويي
همه خوشدل اينكه مطرب بزند به تـار چنگي
من از آن خوشم كه چنگي بزنم به تار مويي
چه شود كه راه يـابد سوي آب، تشنه كامي؟
چه شود كه كام يابد ز لب تـو ، تشنه كامي ؟
شود اينكه از ترحم، دمي اي سحــاب رحمت
من خشك لب هم آخر ز تو تر كنم گلويي ؟
بشكست اگر دل من ، به فداي چشم مستت
سـر خـم مـي سلامت ، شكند اگــرسبــويي
همه مـوسم تفـرج بـه چمـن روند و صـحـرا
تـو قدم به چشم مـن نه بنشين كنـار جويي
كي رفتـه اي ز دل كه تمنــا كنم تــرا
كي بـوده اي نهفته كـه پيـدا كنم ترا
غيبت نكرده اي كه شوم طالب حضور
پنهـان نگشته اي كه هويـدا كنم ترا
با صد هـزار جلوه برون آمدي كه من
با صد هــزار ديده تمـاشــا كنم ترا
بالاي خود در آيــنه چشــم مـن ببين
تـا بـا خبــر ز عـــالـم بــالا كنم ترا
مستانه كاش در حـرم و ديـر بگذري
تا قبله گاه مـومن و تـرســا كنم ترا
خواهم شبـي نقـاب ز رويـت برافكنم
خورشيـد كعبه ، مـاه كليـسا كنم ترا
زيبـا شود به كـارگه عشـق كـار مـن
هرگه نظـر به صـورت زيبـا كنم ترا
رسواي عالمي شدم از شــور عـاشقي
ترسم خـدا نخواسته رســوا كنم ترا
اي ديــر بدست آمــده بــس زود برفتي
آتش زدي اندر مـن و چون دود برفتي
چــون آرزوي تنــگدلان ديـــر رسيدي
چــون دوســتي سنگــدلان زود برفتي
زان پيش كه در بـــاغ وصال تو دل من
از داغ فــــراق تـــو ، برآســـــود برفتي
ناگشــته مــن از بنــد تــو آزاد بجستي
ناكرده مـرا وصــل تــو خشنود برفتي
آهنــگ به جــان مــن دلسوخته كردي
چـون در دل مـن عشـق بيفزود برفتي

گــوينـد روي يــار به كس آشكــار نيست در
چشم من كه هيچ بجـز روي يـار نيست
گــوينـد در بهـــار دمــد گــــل ولــي
مــرا گلهـاست در نظـر كه يكي در بهـار نيست
خارست و گل، بهر چمن و سيـنه مراست
گلهـاي دسته دسته كه در دسـت خارنيست
ويرانه پيكــري كــه نبــاشد خـــراب
درد بيچاره سيـنه اي كه به عشقش دچار نيست
بي بـوس و بي كنــار بود يــار، يــار من
در سينه است ، حاجت بوس و كنار نيست
از شـش جهــت گرفتـه سـر راه سيــر ما
. ما را ز دست عشـق تـو، پـاي فرار نيست

واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو
باختم.
توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود .
من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود

عشق کلمه ایست که بار ها شنیده می شود ولی شناخته نمی شود.
عشق صداییست که هیچ گاه به گوش نمی رسد ولی
گوش را کر می کند.
عشق نغمه ی بلبلیست که تا سحر می خواند ولی تمام نمی شود.
عشق رنگیست از هزاران رنگ اما بی رنگ است.
عشق .نواییست پر شکوه اما جلالی ندارد
عشق شروعیست از تمام پایان ها اما بی پایان است.
عشق نسیمیست از بهار اما خزان از آن می تراود.
عشق کوششیست از تمام وجود هستی اما بی نتیجه.
عشق کلمه ایست بی معنی ولی هزاران معنی دارد.
خيلي راحت با نگاهت قفل شكستي
تو برام شيريني و من مثل آب دريا شورم
توي قلب من نشستي اما از تو خيلي دورم
دل تنها و غريبم پيش تو بد جوري گيره
براي جدايي از تو ميدونم من ديگه ديره...
دیگه باورم نمیشه بین ما فا صله باشه
دلم رواز مال دنیا
به توهدیه داده بودم
با تموم بی پناهی
به تو تکیه داده بودم
هر بلایی سرم اومد
همه زجری که کشیدم
همه رو به جون خریدم
ولی از تو نبریدم
هر جا بودم با تو بودم
هر جا رفتم با تو رفتم
تو سبک شدن تو رویا
همه جا به تو رسیدم
خوش بود لحظه ای که بود یاد
و حال که از یاد برفت
یاد مرا هیچ کس فراموش نمیکند
حرمت عشق نگاه داشتم ولی
یار حرمت مرا شکست
صد قدم در شهر من پرواز کن
با عقاقی قصه ای آغاز کن
صد ستاره در شبم خاموش کن
یک نفس عشق از می ما نوش کن
صر صراحی یار هر فرهاد باش
جای شیرینش در او در یاد باش
صد پرستو کوچ را پرواز کن
بر دلت صد آسمان افراز کن
صد نجابت رخ به رویش رنگ کن
عشق های ناب را دلتنگ کن
صد غروب از آسمان دیدار کن
شیشه های اشک را بیدار کن
صد پرنده از قفس آزاد کن
سال های سال آن را یاد کن
آری آن را یاد کن
تو که قصد جدایی کرده بودی
خیال بی وفایی کرده بودی
چرا با این دل خوش باور من
زمانی آشنایی کرده بودی
خدایا تارو پودم غم گرفته
درون سینه ام ماتم گرفته
الهی بشکنه آن که آخر
دو عاشق را چنین از هم گرفته
خداوندا دلش را مهربان کن
همیشه خاطرش را شادمان کن
بحر عشق بحريست بي پايان درد عشق درديست بي درمان
خواهم يك بوسه از لعل لبش وام عشق واميسـت بي تاوان


