دلم گرفته ، اى دوست ! هواى گريه با من
گر از قفس گريزم كجا روم ، كجا ، من؟!
كجا روم ؟! كه راهى به گلشنى ندانم
كه ديده بر گشودم به كنج تنگنا ، من
من بستهام به كس دل نه بسته دل به من كس
چو تخته پاره بر موج رها ، رها ، رها ، من
زمن هر آن كه او دور چو دل به سينه نزديك
به من هر آن كه نزديك ازو جدا ، جدا ، من !
نه چشم دل به سويى نه باده در سبويى
كه تر كنم گلويى به ياد آشنا ، من
زبودنم چه افزود ؟! نبودنم چه كاهد ؟!
كه گويدم به پاسخ كه زندهام چرا من ؟!
ستارهها نهفتم در آسمان ابرى
دلم گرفته ، اى دوست ! هواى گريه با من ...
در صحراي سوزان زندگي؛
اگر تمام رؤياهايم را كركس ها در هم دريدند و خنديدند..
در كوچه باغ هاي ساكت عمر؛ اگر تمام نگاهم را سياهي
شب دزديد و آن را به خفاش هاي سرگردان سپرد...
در خلوت دل؛ اگر ابرها بر من باريدند و غريدند...
اگرجاده ها؛ در افق مه آلود فرداها ناپيدا گشت..
و عشق همچون مرداب؛ دلم را در خود فرو برد و نيست كرد..
ملالي نيست..!
بگذار با شادي بياسايند و بگذرانند..
هنوزم مي توانم ؛
از ايوان فرسوده روحم به آسمان خيره شوم
مي توانم دستهايم را به پهناي دلم بگشايم..
و نام دوستي را زمزمه مي كنم كه در اين "نزديكيست" ؛
اما روزگار حيله گر آن را در آن دوردست ها نقاشي كرده بود... تا شايد آن را نبينم...

ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پراز ستاره می کنم
با دلی که بوئی از وفا نبرده
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
نازو عشوه های زیرکانه خوشتراست

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم و عاشقانه مرد
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دوروئی و جفای ساکنان خاک
کاین چنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ، ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هرچه هست و نیست
تا که کام او زعشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سربدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کزآن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان جاودان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها، چه شد که او مرا نخواست؟
ای ستاره ها ، ای ستاره ها، ای ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟
کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند
تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند
سادگی،مهر و صفا قانون انسان بودن است
کاش قانون هایمان یکدم رعایت می شدند
اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب
کاش روزی چشمهامان با صداقت می شدند
گاهی از غم می شود ویران دلم ، ای کاشکی
بین دلها غصه ها مردانه قسمت می شدند
دیدارهایمان چه زود گذشت .........
چه زود از کوچه ی دل بستگی ها پر کشیدی
تو که گفتی از این کوچه اگر بارها هم گذر کنی خسته نمی شوی
ولی دیروز به من گفتی
که خسته شدی و قصد نداری به دیار سبز خوبی ها برگردی
ولی چرا دیر گفتی
کاش زمانی می گفتی که گونه هایم را غرق در شقایق نمی دیدی
آیا در معرفت و معصومیت نگاهم خوبی و صفارا نخوانده ای
در انزوایی که تو را عاشقانه در بر دارم
و حرارت وجودت را چون شیره ی گیاهی جادویی می مکم
و همه ی پیکر بی مثالت را درمی نوردم
از پیشانی تا لبانت
و از سینه تا نک انگشتانت
و رشته رشته ی گیسوانت را چون طنابی در دست می گیرم
تا از آن به قله ی وجودت فایق آیم
و تو را در آغوش کشم
چون جلبکی که سنگ را
و رودخانه ای که دره را
و آبشاری که آسمان را
تا از آنجا دری به سویم گشوده شود
دری به بهشت که با تو رنگ می گیرد
و بی تو به جهنمی سوزان بدل می شود
با من باش
چون خورشید در امتداد روز
و مهتاب در دل شب
و داروک در میانه ی برکه
و پرنده بر فراز ابر
و خرمالو در اوج درخت
با من باش
تا فتح شعر
که عاشقانه ترین غنایمم را نثار تو کنم
و زیباترین آوازهایم را برای تو سر دهم
و مدهوش کننده ترین سازهایم را برای تو به صدا درآورم
عشق من، دلبر کوچک من، محبوبم.
پرندگــــــــــــان مهاجر بهار می میرم
به جرم پوچـــی این روزگار می میرم
دلیل حجم حضــورم صدای زندان بود
برای شــــــادی مشتی شعار می میرم
نه از تبار قریشم نه آریــــــــــا سیرت
ببین ، به یک اجل خنده دار می میرم
تمام لحظهً عمرم غــــــــم غریبی بود
غــــــــروب غربتم از انتظار می میرم
ترانه های سکوت از دو چشم بینا تر
به مرز کــــــوچک این افتخار میمیرم
شروع آخـــــــر عمرم گذشته از آغاز
به عشق غربت مرگم دو بار می میرم
دلم پر از صداست.صدايي که هيچ کس آنها را نمي شنود.
قلبم پر از دردو ناله ست.ناله اي از يک آرزوي محال
چشمانم پر از اشک هاي خشک شده ست.اشکي که از تنهايي ريخته مي شود.
دستانم سرد و خشک ست.خشکي آن از سالها انتظارست.
چهره ام آرام و غمناک ست.زيرا هيچ کس مرا نمي بيند
گفتي كه امشب اومدم بهت بگم بايد برم ....
گفتي ميخوام بهت بگم همين روزا مسافرم (بايد برم)
براي تو فقط يه حرف ساده بود كاشكي ميديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود شايد كه تقصير منه شايد كه اين عاقبت عاشق شدنه

سه تار قلم مو را بنوازی و نُتهای رنگ پریده را فیروزهای کنی
( باید بسیار زیسته باشی که این همه از آسمان آکندهای)
حقیقت دارد که من می توانم با شعر های تو
با باران مشاعره کنم .. و بند نیایم
( باید بسیار گریسته باشم که این همه در واژه های تو غوطهورم)
تا من بنفشه ها را میان شب های زمستان قسمت کنم ،
تو یک خوشه انگور به صدایت تعارف کن
خطی از شعرهایت را که بخوانی ،سال ، تحویل می شود
(حقیقت دارد که در حضور تو بودن .. همیشه از نبودن زیبا تر است



