تبليغاتX
بی صداتر از سکوت

خسته از غربتي بي انتها


 

ميشكنم صف تمام جاده ها


 

ميخوام از دست خودم فرار كنم


 

اما افسوس نميدونم به كجا


 

دلزده از پيچ جاده هاي سبز


 

دل ميدم به اواز رهگذرها


 

مي پرسم از همه ادمكها


 

ميرسه اين جاده اخر به كجا


 

يك نفس ميخنده هر رهگذري


 

ميگه اين جاده نداره انتها


 

اره من يه عمر كه مسافرم


 

توي پيچ وخم روزهاي سياه


 

ميخوام از دست خودم فرار كنم


 

اما افسوس نمي دونم به كجا...

+ جمعه بیست و یکم دی 1386 (... به قلم ... ) پرهام ناودان های خیس فراموش می کنند خاطرات باران را ... |


می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه


من باشم و تو باشی یک شب مهتابی باشه


می خوام یه کاری بکنم شاید بگی دوسم داری


می خوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نذاری


می خوام برات از آسمون یاسای خوشبو بچینم 


می خوام شبا عکس تو رو تو خواب گل ها ببینم 


می خوام که جادوت بکنم همیشه پیشم بمونی

...

+ جمعه بیست و یکم دی 1386 (... به قلم ... ) پرهام ناودان های خیس فراموش می کنند خاطرات باران را ... |