در واپسین لحظات و در اوج سکوت و تنهای ام
صدای دلنواز یادت در قصه بی کسی ام می پیچد
باز شب می شود و من از سیاهی می هراسم
و باز دل خسته از فراق عشق می گریم
و بر تلخی تمام غمهای زندگی ام
اشک می ریزم
وقتی می خواهم چهره تو را به یاد بیاورم
چشمانم را می بندم و در سفید رنگی ارامش بخش
چشمان تو را می بینم
و صدای تو را مرور می کنم
با اینکه از برخی سکوتها دلزده ام
با رفتن تو بود که تنهایی من رقم خورد
تو رفتی و من به یادت
با غنچه های گل نرگس،با حیاط خانه
با غم و غربت خودم
همدم و هم زبان شدم
بیا که دلتنگ توام
دل شکسته ام را فراموش نکن
همیشه با خودم فکر می کنم
و در هر رهگذری تو را می بینم
و با توانی که از دوستی ها می گیرم از کنارت می گذرم
من به یاد تو هستم
تو هم مرا در یاد خودت داشته باش

و به یاد روزهایی که تو از کنارم می گذشتی
و من به امید نگاه تو ...
ای ماه شبهای تاریکم
گم کرده ام تو را...
سپیده گفت با طلوع افتاب نگاهت را در انتظار باشم
اما افسوس که در واژنامه زندگییم
طلوع غریبی می کند
گفت به دیروزت بنگر
دیروزم را غروب بی کسی به یغما برد
و تنهایم گذاشت
امروزم را که جستجو می کنم
جز گریه های دلتنگی و دلواپسی فردا
و خاک سردی که در اغوشم می گیرد
و دستان لرزانی که بر سنگ
سردی گلهای نرگسی را پرپر می کند
چیزی نمی یابم

وقتی بیایی از دریا برایت می گویم
که به امید آمدنت چگونه شب را به سحر می رساند
از غربت قناری هایی برایت می گویم
که بی تو نای خواندن نداشتن
وقتی بیایی به تو می گویم
که واژه نامه زندگییم پر شده از چشم انتظاری
متن زندگییم پر شده از حدیث آبی آمدنت
وقتی بیایی به تو می گویم
که تنها عشق به آمدنت دلم را زنده نگه داشته
نذر کرده ام وقتی آمدی
از زنبق ها گردنبندی بسازم
و شهر را زیر حریر سبز خیال بپوشانم
و دنیا را سرشاراز صداقت قناری ها سازم
و با تو از تمام با تو بودن ها سخن بگویم
شب را نوشيدهام .
وبر اين شاخههاي شكسته ميگريم.
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.
مگذار از بالش تاريك تنهايي سربردارم
و به دامن بي تار و پود رؤياها بياويزم.
سپيديهاي فريب
روي ستونهاي بي سايه رجز ميخوانند.
طلسم شكسته خوابم را بنگر
بيهوده به زنجير مرواريد چشمم آويخته.
او را بگو
تپش جهنمي مست!
او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيدهام.
نوشيدهام كه پيوسته بي آرامم.
جهنم سرگردان!
مرا تنها گذار

نیمه شب . . .
سکوت . . . صدای تیک تاک ساعت
به پنجره نزدیک می شوم
از باران تند غروب
انگار هنوز آثاری باقی مانده
نسیم می آید
نفس می کشم
هنوز بوی نم خاک را می شود حس کرد
هنوز خیابان خیس است . . .
نگاه می کنم . . . به باغ کوچک همسایه
که این بار هم خیس نشد
برای تو . . . برای او. . . چه اهمیتی دارد چرا . . .
بر می گردم پیش کاغذهایم
دوباره می نویسم
باغ همسایه ی ما سالیانیست که بی باران است
و نگاه تر کودک کوچک همسایه
پر از اندوه است
راستی ؟! . . . چه کسی می دانست
باغبان . . . جای آبی بهشت
آسمان باغ را رنگ مبهم کویر کرده بود . . .
تو به روی من می خندی و من به آبروی رفته حالا خودت ببین چه فرقی است میان خنده های ماهر چند که این روزها
ديگر کسی مجالی به بهانه های بغض گرفته برای هيچ حادثه ای ندارد اما هنوز هم خيلی ساده به همهمه های دور و قافیه های بی شرم
بهانه گیر یک مشت خرافه و چرندیات طبع هوسناک دیگران می شويم
تو را نمی دانم به خدا ولی امان من و این ورق پاره های کهنه را که خنده های لب پريده بی امان بریده است !!!
کاش رها ميدشم از کاش ها....کاش...
بايد رفت....
بايد حصارها را در هم کوبيد...
بايد ....بايد ها را انکار کرد...
بايد واژها را
مانند اشکهايم رها کنم
بايد زندگی کنم...
بايد..برای بايد رها باشم....
باز هم چشمان من
رنگ بی خوابی شده
باز قلبم شعله ی
عشق و بی تابی شده
باز بر بام شبم
ماه مهتابی شده
باز می خوانم که من
خسته ام از این همه دلبستگی
خسته ام از زندگی
خسته ام از این سکوت و بندگی
خسته ام از جملگی
باز بیزارم من از تکرار شب
می پرم آهسته از دیوار شب
می زنم فریاد و دستم در هوا
مانده قلبم زنده در آوار شب

شب شروع بی امان گریه هاست
روز آغاز دروغ خنده هاست
روز و شب اما چه فرقی می کند؟
آخر هر خنده وقتی
اشک گرمی پا به پاست
باز نفرین بر دروغ
خنده های بی فروغ
خنده های پر فریب و پر دروغ
خنده هایی از سر دیوانگی
یا دروغین مستی و دلدادگی
خنده هایی یخ زده
قلب هایی غم زده
ای خدا نفرین به قلبی کز دروغ
عشق را بر هم زده
باز بارانی دروغ
می چکد از آسمان
نغمه می خواند به من
ماه و خورشیدی دروغ
باز می تابد به من
باز می پرسم ز خود
رنگ بی خوابی چه شد؟
عشق و بی تابی کجاست؟
ماه مهتابی چه شد؟
قطار می رود .... تو می روی .... تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام .... که سالهای سال ... در انتظار تو
......کنار این قطار......... رفته ایستاده ام ...
و همچنان ....به نرده های ایستگاه رفته ......تکیه داده ام ....
بیگناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق
یوسف از دامان پاک خود به زندان می رود !


