تبليغاتX
بی صداتر از سکوت - اگر روزی

 

 

در صحراي سوزان زندگي؛

اگر تمام رؤياهايم را كركس ها در هم دريدند و خنديدند..

در كوچه باغ هاي ساكت عمر؛ اگر تمام نگاهم را سياهي

شب دزديد و آن را به خفاش هاي سرگردان سپرد...

در خلوت دل؛ اگر ابرها بر من باريدند و غريدند...

اگرجاده ها؛ در افق مه آلود فرداها ناپيدا گشت..

و عشق همچون مرداب؛ دلم را در خود فرو برد و نيست كرد..

ملالي نيست..!

بگذار با شادي بياسايند و بگذرانند..

 

هنوزم مي توانم ؛

از ايوان فرسوده روحم به آسمان خيره شوم

مي توانم دستهايم را به پهناي دلم بگشايم..

و نام دوستي را زمزمه مي كنم كه در اين "نزديكيست" ؛

اما روزگار حيله گر آن را در آن دوردست ها نقاشي كرده بود...

تا شايد آن را نبينم...

+ دوشنبه دوازدهم آذر 1386 (... به قلم ... ) پرهام ناودان های خیس فراموش می کنند خاطرات باران را ... |