تبليغاتX
بی صداتر از سکوت - غربت بی انتها

خسته از غربتي بي انتها


 

ميشكنم صف تمام جاده ها


 

ميخوام از دست خودم فرار كنم


 

اما افسوس نميدونم به كجا


 

دلزده از پيچ جاده هاي سبز


 

دل ميدم به اواز رهگذرها


 

مي پرسم از همه ادمكها


 

ميرسه اين جاده اخر به كجا


 

يك نفس ميخنده هر رهگذري


 

ميگه اين جاده نداره انتها


 

اره من يه عمر كه مسافرم


 

توي پيچ وخم روزهاي سياه


 

ميخوام از دست خودم فرار كنم


 

اما افسوس نمي دونم به كجا...

+ جمعه بیست و یکم دی 1386 (... به قلم ... ) پرهام ناودان های خیس فراموش می کنند خاطرات باران را ... |