شب را نوشيدهام .
وبر اين شاخههاي شكسته ميگريم.
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.
مگذار از بالش تاريك تنهايي سربردارم
و به دامن بي تار و پود رؤياها بياويزم.
سپيديهاي فريب
روي ستونهاي بي سايه رجز ميخوانند.
طلسم شكسته خوابم را بنگر
بيهوده به زنجير مرواريد چشمم آويخته.
او را بگو
تپش جهنمي مست!
او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيدهام.
نوشيدهام كه پيوسته بي آرامم.
جهنم سرگردان!
مرا تنها گذار

نیمه شب . . .
سکوت . . . صدای تیک تاک ساعت
به پنجره نزدیک می شوم
از باران تند غروب
انگار هنوز آثاری باقی مانده
نسیم می آید
نفس می کشم
هنوز بوی نم خاک را می شود حس کرد
هنوز خیابان خیس است . . .
نگاه می کنم . . . به باغ کوچک همسایه
که این بار هم خیس نشد
برای تو . . . برای او. . . چه اهمیتی دارد چرا . . .
بر می گردم پیش کاغذهایم
دوباره می نویسم
باغ همسایه ی ما سالیانیست که بی باران است
و نگاه تر کودک کوچک همسایه
پر از اندوه است
راستی ؟! . . . چه کسی می دانست
باغبان . . . جای آبی بهشت
آسمان باغ را رنگ مبهم کویر کرده بود . . .


